متاسفانه او مرد شاید چون دیگر نمی توانست زندگی کند، معمولا این دلیل مردن ادم هاست اسمش را سرطان یا حمله قلبی یا تصادف می گذارند، اما انسان ها در واقع به این دلیل می میرند که دیگر نمی توانند زندگی کنند.
وبلاگ ها هم روزی متولد می شوند و روزی می میرند، بعضی ها با ریش به دنیا می ایند و بالغ هستند و بعضی هم کم کم رشد می کنند و بزرگ می شوند و البته تمام انها هم روزی می میرند چه به بلوغ رسیده باشند و یا نه . و امروز هم روزی دیگر است تا وبلاگی دیگر بمیرد وبلاگی که نه تنها با ریش به دنیا نیامد بلکن به بلوغ هم نرسید.هنگام تولد به هر سویی چرخی زدم در ابتدا و به خاطر علاقه به سروش بسیاری از مطالبم نوشته های او بود و در دیگر نوشته ها هم ردپای او مشهود، به طوری که اخوندی در همان اوایل و به عنوان ملامت به من خاطر نشان کرد که باید نام وبلاگ را سروشیسم می گذاشتم تا حمیدیسم (هر چند که نصیحتش به جا بود ولی خود او نیز باید خمینیسم نامیده می شد و استقلال فکری نداشت). و من هم تصمیم به تغییر گرفتم و تا حدودی توانستم .
و اما این وبلاگ هم قرار است بمیرد البته فعلا در حالت کما به سر می برد و سرنوشتش معلوم نیست که روزی به هوش اید یا نه. دلیل اصلی این مرگ یا کما هم تصادف و سکته و کمبود نیست بلکه دلایلی بسیاری دارد که شاید مهمترینش و البته موجه ترینش خدمت سربازی باشد(1/2/88 اعزام می شوم)، سر و سامان دادن به اندیشه های پریشان و رهایی از خواب های اشفته و تعیین خطی فکری و حرکت در جهت ان (البته با انعطاف های فراوان) و تقویت قدرت بیان و افزایش بایگانی واژگان و قدرت نوشتن و ... می تواند از جمله دلایل این مرگ و یا کما باشند. می خواستم مرثیه ای بنویسم برای مرگ تمام وبلاگ ها اما دلم نیامد و نتوانستم و همین چند خط را هم از سر اجبار و انتظار نوشتم.چیزی دیگر برای گفتن ندارم جر تشکر از تمام دوستانی که در این مدت مرا یاری دادند دوستانی که هر کدام برایم کتابی بودند که هر بار چند صفحه ی از ان صحیفه را می خواندم.امیدوارم بتوانم به تمام دوستان کماکان سرکی بزنم.
مقدمه ی عین القضات را که دکتر شریعتی در ابتدای کویریاتش نوشت من در انتهای پرندیاتم می نویسم:
هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر انچه در این روزها نبشتم همه ان است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر از نانبشتنش. ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند...و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود، و چیزها نویسم "بی خود" گه چون "واخود" ایم به ان پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست می ترسم _و جای ترس است_از مکر سرنوشت... .
حقا و به حرمت دوستی، که نمی دانم که این که می نویسم راه "سعادت" است که می روم یا راه "شقاوت"؟ و حقا، که نمی دانم که این که نبشتم "طاعت" است یا "معصیت"؟ کاشکی، یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی!
پایدار و برقرار باشید.
پایان.
معمولا در زمان ها و مکان های مختلف، پیامبرانی (مصلحینی) متفاوت و حتی متناقض را شاهدیم که هر کدام به اصلاح خود و جامعه پرداخته اند و معمولا طی یک فرافکنی از همان اصلاحات اجتماعی دینی و خدایی سر براورده می شود، ادیانی که تعدادی از انها هنوز هم امتداد دارند و زنده می باشند.
_دین هندویی 1500 تا 2000 سال پیش از میلاد مسیح (زمان هجوم اقوام اریایی به هند)
_دین یهودی 1200 تا 1500 سال پیش از میلاد مسیح (زمان تقریبی موسی)
_دین شینتو 660 سال پیش از میلاد مسیح (دوره اولین امپراطور ژاپن)
_دین زرتشتی 660 سال پیش از میلاد مسیح (اخرین تاریخ احتمالی زرتشت)
_دین تائیی 604 سال پیش از میلاد مسیح (بنیانگذار اسمی، لائو تزه)
_دین جاینی 599 سال پیش از میلاد مسیح (بنیان گذار اسمی، ماهاویرا)
_دین بودایی 560 سال پیش از میلاد مسیح (زمان تقریبی تولد بودا)
_دین کنفوسیوسی 551 سال پیش از میلاد مسیح (زمان تقریبی کنفوسیوس)
_ مسیحیت 4 سال پیش از تاریخ مشترک مسحیت و یهود (زمان تقریبی تولد عیسی)
_اسلام 570 میلادی (تاریخدقیق تولد حضرت محمد )
_دین سیک 1469 میلادی (تاریخ دقیق تولد گورو نانک)
در میان بعضی از ادیان زنده (دین بودا و جاین) بنیانگذارانشان به وجود یک ذات متعالی مورد پرستش و نماز و نیایش نه تنها نپرداخته اند بلکه منکر ان نیز شده اند حال جدا از اینکه خود انان توسط پیروانشان به مقام الوهیت رسیده اند.هر کدامن از ادیان بالا و بنیان گذارانشان اهدافی خاص را دنبال می کرده اند که پس از مرگ انان و توسط پیروانشان معمولا منحرف شده و از راه اصلی خود فاصله گرفته اند . پیروان دین مسیحیت که انقدر از عشق به بشر دم می زنندو خدای خود را پدر می نامند که نشانی از مهربانی و رئوفت اوست جنایت های جنگ های صلیبی و انگیزیسیون را مرتکب می شوند. مهاویرا (بنیان گذار دین جاینی) که به مخالفت با نظام طبقاتی کاست هندوها برخاسته بود ، پیروانش همان نظام کاست را دارا هستند. نانک( بنیان گذار دین سیک) که مردم را به پرستش خدای واحد دعوت می کرد پیامش به طور کلی توسط پیروانش منحرف شده است. با وجودی که سیک ها بت پرستی نمی کنند اما کتاب گرانت مقدس خویش را بیشتر از بت می پرستند. در اسلام نیز که محمد ان را با شعار برابری و برادری گسترش می داد عملا پس از مرگش و در ایران خود، شاهد بودیم که ایرانیان را موالی نامیده و حتی در جنگ ها به انان اجازه ی سوار شدن به اسب را نمی دادند.
ادامه دارد... .
سقراط پس از اینکه در دادگاه به مرگ محکوم شد:
ترسیدن از مرگ تنها به معنای این است که ادمی خود را دانا بپندارد، در حالی که دانا نیست ... هیچ کس در مورد مرگ نمی داند که ایا مرگ واقعا بهترین موهبتی است که ممکن است برای هر کسی رخ دهد یا نه، بلکه مردم از ان می هراسند گویی اطمینان دارند که بدترین بلاهاست، و این گونه نادانی که ادمی تصور کند می داند انچه را نمی داند باید زشت ترین نوع نادانی به شمار اید ... .
خیام: عید امد و کارها نکو خواهد کرد
ساقی می لعل در سبو خواهد کرد
افسار نماز و پوزه بند روزه
عید از سر این خران فرو خواهد کرد
باز هم نوروز و باز هم سالی جدید از سالیان جدید.سالیان که به زودی دیگر قدیمی و تاریخی می شوند و باز هم سال های جدید.معمولا در نوروز همه به فکر رفت و روب و گردگیری و خرید هستیم و البته چه خوب ، ولی گویی از نو شدن حداقل برای این روزهایی که اجدادمان نوروز نامیدند غافلیم، نه تنها غافلیم که با طرح های نو به مخالفت هم برمی خیزیم و دیگر کسی انگار جراتی ندارد تا "طرحی نو در اندازد".
نوروز در پیش است عیدی باستانی که در ان می توانیم تغییر را سرلوحه قرار دهیم و به نوعی نو شویم، نو شویم و ایرانمان را نو کنیم و البته ابتدا خودمان را.
نوروزتان مبار ک و به امید روزهای نو .
مرد پول را می شمرد و به "تقوی" کارمند بانک می دهد. می گوید: _ این دفعه پنجمه که خدا قسمت کرده بریم کربلا. البته قبلش چهار باری عمره رفته بوئدیم. سوریه هم که خیلی بیشتر. امسال انشاء ا... بعد از کربلا دوباره عمره... .
تقوی پول را از مرد می گیرد و می شمرد. _ ماشاء ا...، اینم فیش...
که ناگهان متوجه پیرزنی می شود که دارد کاغذهای روی برد بانک را با دقت می خواند. _ حاج خانم. به برد چه کار داری؟ پیرزن مجل نمی دهد. "خانم سرمدی" کارمند دیگر بانک ارام می گوید: _ نگران نباش . پاک پاکه! مرد با تعجب می پرسد:
_ از چی؟ تقوی جواب می دهد:
_ هر دفعه که میاد پولش رو برای کربلا بریزه ، یک چیزی می خونه توی برد یا کسی رو می بینه و پولش رو می بخشه برای کار خیر. می گه اگه امام حسین طلب کنه، هیچ نیازمندی رو سر راه زیارتش نمی بینه...
پیرزن ارم به سمت او می اید. تقوی خوشحال می گوید: _ دیدی حاج خانم؟ این دفعه خود خود کربلا. گفتم که لازم نیست برد رو بخونی. پیرزن می گوید:
_ این قدر سر صدا نکن پسر! یک فیش برداشت بده. همه پس اندازم رو می خوام برای بازسازی درمانگاه محل.
چند شب پیش (البته ماهی) برای فرار از خستگی و سردردهای سینوزیتی و البته طبق عادت همیشگی خواستیم پیکی بزنیم. همچنین برای فرار از تنهایی و طبق رسوم معمول باده خواری پی هم پیکی گشتیم، خیلی سریع دوست همیشگی و هم پیکی سابق را یافتیم، گشتیم و و خیلی سریع اما به سختی مقداری مشروب درجه ی چندم با قیمت گزاف ده هزار و اندی یافتیم و سریعا در جایی نشستیم و شروع کردیم . من برای درمان همان سردردهای سینوزیتی و البته بهانه ی همیشگی، پیک اول را به سلامتی خود زدم و هم پیکی هم نوشی و سلامی داد رفت بالا. اما از ان قرار که نه ساقی در کار بود که پیک تعطیلمان کند و نه باقی و فقط من بودم و هم پیکی، پیک پس از پیک زدیم و باز زدیم و باز زدیم. دوستان دنیای مجازی از انجا که نمی توانم بگویم جایتان خالی اما به سلامتی شما هم زدیم تا که شاید شما هم سلامم را پاسخ گویید از این پس. اما قصه از انجا شروع شد که می گساری تمام شد، ساعتی گذشت و ما خواستیم که راهپیمایی کرده و هوایی خورده و لذتی برده و گپی شاید دوستانه زده باشیم در پارکی. اما خاطر مبارکمان نبود که ساعت از دوازده گذشته و دوستان امنیتی در هر گوشه و کناری و در کنار گشتی های متوالی برای برقرای امنیت پوچالی و البته پر کردن جیب های تو خالی سر از پا نمی شناسند ، از انجا که چندین باری به دام گرگ های بدتر از ولگرده های خیابانی افتاده بودیم و تفصیل این فقط باعث تشدید سردردهای سینوزیتی و باز می گساری می شودعاجزم از ان. ولی خیلی سریع و با خط 11 و در حالی که تازه صحبتم گل کرده بود ولی از ترس گرگ های بیابانی برگشتیم خانه و صحبتم که به نوشتن تبدیل شده نوشتم چند خطی برای یادگاری از ان شب کذایی. سردردم موقت خوب شد اما سینوزیتی بود و با سردی و بادی و بارانی و برفی تشدید می شود و از انجا که هزینه ی درمان و جراحی خیلی بیشتر از جیب های دوخته شده ی من است ترجیح می دهم همان مشروب درجه ی چندمی را .
ای دوستان گرامی ولی به قول همان "همای مستان" خواهشا : " من نمی خواهم نصیحت بشنوم/ ای مردم/ پنبه در گوشم کنید.
این چند خط همانطوری و بی منظوری و فقط برای یادگاری از ان شب کذایی بود و بس. حال اینجا چرا قرا گرفت من هم در ! هستم.
نیست معلومم ز دور روزگار بر چه می گریند چو باران زار زار (عطار)
امروز ، روز شهادت اما رضا است هشتمین پیشوای شیعیان جهان و البته شیعیان دوازده امامی است، امروز جهان و ایران و علی الخصوص مشهد رضوی غرق در ماتم و اندوه است!!!، ماتم و اندوهی که دو ماهی است شروع شده است. امروز من هم در عین عدم ایمان و اعتقاد اما در سایه ی همان بی اعتقادی که خود اعتقادی بس بزرگ است حرکت کردم به سمت منبع ماتم و اندوه. اما صحنه هایی را دیدم که بسیار از حرکتم پشیمان شدم و تصمیم گرفتم که باز برای مدت مدیدی سکون و سکوت را پیشه خود سازم. و همه باید برای صحنه هایی بسیار غم انگیز، که من امروز و در کنار حرم رضوی شاهد بودم، چند دقیقه سکوت کنید لطفا.
روستائیان بسیاری را دیدم که از راههای بسیار دراز و با پای پیاده ( فکر می کنم برای اولین بار شاه حسین صفوی با پای پیاده به حرم رفتن را مد کرد و خود از اصفهان به مشهد با پای پیاده امد البته می گویند تا نزدیک نیشابور سواره بود) و از چند روزی قبل تمام کار و روزگار خود را رها کرده و برای ابراز ارادت و البته کسب حاجت به سمت حرم حرکت کرده بودند، خستگی را در چشمان و حرکات تک تک انها می توانستم ببینم، سوگوارانی که با خود و به عنوان سوغات بسیار خرید می کردند و بازار های اطراف حرم را هم گرم کرده بودند، روستائیانی که اشک های انها را حقیقی دیدم و از ته دل برای غیر هموطن خود می نالیدند و در بعضی دسته جات که مداح به قولی روغن داغش را زیاد می کرد شاهد فرود امدن دست ها و زنجیرها به سر و صورت هم بودم.
دسته جاتی را دیدم که با نگاه کردن به پرچم اولیه ی انها می فهمیدیم که از دورترین نقاط کشور برای سوگواری به اینجا امده اند. صورت هایی که گلی شده بودند، اما کودکانی که صورت های گلی خود را به یکدیگر نمایش می دادند شاید از بزرگان خود پیشی گرفته بودند ولی من دلم بسیار برای شادی های کودکانه انها سوخت که اینک زیر پیراهن سیاه و گل های در روی صورت دیگر نشانی از ان پیدا نبود.
انبوه جمعیتی را دیدم که برای رسیدن به حرم از هر فشاری و هلی و لگد کودکان و حتی زنان بر حذر نبودند فقط می خواستند زودتر برسند به حرم برای گرفتن جایگاه برتری در بهشت. گویی در انجا قرار بود که بهشت را تقسیم کنند.
و اما جوانی را دیدم که انگار فرصت بهتری برای پیدا کردن دوست پیدا نکرده بود جستجو و کندکاو او هم بس جالب بود، به احتمال زیاد کسی را تا ظهر و در ان شلوغی ها دست و پا خواهد کرد!!!.
و کودکی را دیدم که در ان انبوه جمعیت به فکر فروش دستمال کاغذی هایش و دعا هایش بود، به همه گیر می داد و ان هم از نوع سه پیچش که اقا خانم تو رو خدا یکی بخر.
و دیدم که ... .
پ.ن : پنج شهید گمنام در 5 اسفند و در طی مراسمی عمومی که کمتر دانشجو در ان می دیدیم بالاخره در دانشگاه امیر کبیر دفن شدند. و دانشجویان بی شماری (حدود 70 نفر) هم به نقل از خبرنامه امیر کبیر که معترض این امر بودند بازداشت شدند.فیلم و عکس های بی شماری در این خبرنامه و از اعتراضات مو جود می باشد اگه دوست داشتید سر بزنید. به گزارش خبرنامه امیرکبیر در روز 5 اسفند دانشجویان با خواندن شعار یار دستانی و حمل پلاکاردهایی با مضامین روزهای گذشته از قبیل ” دانشگاه قبرستان نیست” “خوارج باز آمدند” “پروژه امنیتی در دانشگاه محکوم است” “یارانمان را آزاد کنید” و دادن شعارهای ” دیکتاتور زمانه شهید شده بهانه” ” بسیجی بی عرضه قرآن سر نیزه” “مرگ بر دیکتاتور” ” انصار برو گمشو” و…مخالفت خود را با پروژه دفن تابوت های که می خواهند انها را به تابو تبدیل کنند به مخالفت برخاستند.
پ.ن: از دوستان جهت شرکت در نظر سنجی کنار وبلاگ دعوت می شود.
اگر در پس این خودسوزیهای مکرر به زودی ردی از دشمن پیدا نشد تا نشان دهد که بدخواهان، مردان معصوم میهن را وادار کردند که با به آتش کشیدن خود، براندازی و نرم و گرم را در ایران مدیریت کنند٬ بیشک باید اینها را از حلقه همان معتادانی دانست که به قول آقای رییس مجلس بویی از جبهه و جنگ نبردهاند.
هفته گذشته دوستانی به لحن تندم در اعتراض به علی لاریجانی منتقد بودند و ادبیاتم را شماتت کردند. گفتم اینبار با لطافت بگویم : حضرات ! آسوده خیال، در تب و تاب انتخابات و انتصابات و باقی قضایا باشید، همه اهالی پایتخت هم اگر به سرشان زد که خودکشی دسته جمعی نهنگها را مشق کنند و جمعی با هم و یکجا ، نه یکی در مقابل مجلس و دیگری در مقابل بنیاد شهید و آن یکی در مقابل دانشگاه تهران٬ بلکه دسته جمعی خودسوزی کنند، خاطر پریشان نسازید . بیگمان تهران هنوز سرد و به آتش بیشتری نیاز است. یا شاید هم این ملت بیدرد زده به سرشان و درست در سی سالگی انقلاب با آبروی انقلاب بازی شان گرفته، شما به دل نگیرید. اصلا مبادا یک وقت بیهوده بزند به سر این مجلسی ها که کمیته تحقیق و تفحص راه بیندازند. هیچ لازم نیست واضح است که ملت خوشی زده زیر دل شان و در یک هفته اتفاقی تصمیمگرفتهاند بوی این خوشی را با همه مردم این شهر قسمت کنند. خدای ناکرده از زیر زبان رسانههای اصلاحطلب هم احیانا برای همدردی با این دیوانههای معتاد چیزی در نرود که بوی تخریب و تضعیف نظام به مشام برسد. همان بهتر که تیتر تخست روزنامهها خبر داغ انتخابات باشد . اگر نه هم که شهلا هنوز خبرش خریدار دارد و انتشارش هم نه آبرویی از نظام میبرد و نه احتمال ردصلاحیت کسانی که خبرش را کار کنند وجود دارد.
مودبانه و فروتنانه، خدمت خودم و آنانی که فصل جدید خودسوزی هموطنان عزیز،برایشان عادی می شود عرض میکنم که این تنهای سوخته سزاوار آتشاند ولی کاش برای اینکه در جشن آنان که کشف کردهاند اضافهاند باید آتش بگیرند، شریک میشدیم و تصویر هیبت بیدرد یکی از این مردان سوخته در مقابل مجلس، بنیاد شهید یا دانشگاه تهران را عکس نخست حداقل یک روزنامه میکردیم تا ملتی دلش شاد شود و با رقص شعلههای این آتش مستانه بخندد. بلند و پرصدا تا اگر خانواده این مردان سوخته زندهاند و ناظر، خوب بشنوند و خیالشان راحت باشد که ما برای جنازههای سوخته مردان خسته شهرمان تره هم خورد نمیکنیم تا چه رسد به تحقیق و تفحص. (مسیح علی نژاد)
پ.ن: از دوستان جهت شرکت در نظر سنجی کنار وبلاگ دعوت می شود.
دکتر سروش بعد از حدود دو سال که به نوعی از ایران فراری داده شد به ایران بازگشت تا نشان دهد تنها در رابطه با خدا صراط های مستقیم نداریم. دکتر سروش که در زمان حضور در ایران و بخصوص بعد از روی کار امدن اصولگرایان بارها مورد تعرض قرار گرفته بود بار دیگر با به جان خریدن مصیبت ها و دانش نسبت به دولت احمدی و معجزات سبحانیش به ایران بازگشت. دکتر سروش به ایران بازگشت اما این بار بسیار بیشتر باید از جان خود دست کشیده باشد چرا که پس از ان مصاحبه اش درباره قران با خبرگزاری هلندی در ایران مخالفانش دو صد چندان شده اند. دکتر سروش به ایران بازگشت تا جواب کسانی که او را در جریان انقلاب فرهنگی مقصری اصلی قلمداد می کردند پاسخ گوید. دکتر سروش به ایران بازگشت در شرایطی که بسیاری از رجال سیاسی از دست امثال فاطمه رجبی در امان نیستند و بسیاری هم مانند دبیر حزب مردم سالاری کرمانشاه در تیررس قرار می گیرند. دکتر سروش به ایران بازگشت در شرایطی که هنوز جواب قابل توجهی از طرف کسی برای نظریه اش درباره قران از کسی دریافت نکرده است.دکتر سروش به ایران بازگشت تا شاید بتواند قبض و بسط تئوریکش در شریعت را کمی جامعه عمل بپوشاند. دکتر سروش که در سال 2005 به عنوان صد شخصیت موثر جهانی معرفی شده بود به ایران بازگشت تا شاید باز هم صبغه ی روشنفکری دینیش به کمک متدینین و غیر متدینین بیاید. امیدوارم به این زودی ها مجبور به تر ک ایران نشود.
پ.ن: از بازدید کنندگان گرامی جهت شرکت در نظر سنجی کنار وبلاگ دعوت می شود.
دکتر محمد ملکی (اولین رئیس دانشگاه تهران): هدف نهایی شان از دفن شهید شکستن حرمت دانشگاه و ویران کردن
در سلسله مصاحبه های خبرنامه امیرکبیر پیرامون ماجرای دفن شهید در دانشگاه ها که این روزها شایعه این اتفاق در دانشگاه امیرکبیر (پلی تکنیک تهران) هم شنیده میشود، گفتگویی با دکتر محمد ملکی اولین رئیس داشگاه تهران پس از انقلاب انجام داده ایم و در آن بر آنیم تا نظر اولین رئیس بزرگترین دانشگاه ایران را در مورد این پروژه جویا شویم.
این گفتگو را در زیر می خوانید.
خبرنامه امیر کبیر: در مورد پروژه دفن شهید در دانشگاه، رابطه مفهوم شهید و شهادت و زد و بندهای سیاسی در این زمینه چیست؟ و آیا این حرکت خواستگاهی ارزشی دارد یا سیاسی؟
اگر بخواهیم تعریفی از شهادت ارائه دهیم، دکتر شریعتی در این باره می گوید: شهید کسی است که شاهد جریانات روز است و به ظلم اعتراض و با آن مبارزه می کند. شهادت تنها به مفهوم کشته شدن یا اعدام گردیدن نیست، ممکن است کسی شهید باشد اما در قید حیات باشد، شهید زنده!
اما متاسفانه در طول تاریخ، خصوصا ۳۰ سال اخیر در ایران از این عنوان سوء استفاده های بسیار شده است، خصوصا در چند سال اخیر نظام حاکم سعی در زنده کردن جریان جنگ با سوء استفاده از این عناوین را دارد.
مسئله جنگ ایران و عراق، خود موضوعی قابل بحث است. جریان جنگ قابل قسمت به دو مرحله است: ۱) تا قبل از آزادی خرمشهر که جنگ دفاعی بود. ۲) پس از آزادی خرمشهر که جنگ تهاجمی بود.
پس از آزادی خرمشهر و دیگر شهرهای اشغال شده، نمایندگانی از کشورهای اسلامی به ایران آمدند و خواستار پایان جنگ میان این دو کشور مسلمان گشته و پیشنهاد دادن غرامت به ایران را نیز مطرح کردند، ولی ایران زیر بار نرفت و به خاک عراق حمله کرد، تا جایی که فاو را گرفت و برای آن شهردار تعیین کرد. در این دوره تبلیغاتی که باعث تهییج جوانان به جبهه ها می شد این شعارها بود “تا رسیدن به بغداد و قدس یک الله اکبر باقی است”، “راه کربلا و قدس را باز کنید” و.. این مرحله از جنگ، تهاجمی از سوی ایران به عراق بود.
متاسفانه قسمت اعظم تلفات ایران در این مرحله از جنگ به ما وارد شد. خسارت مالی وارد شده به ایران را مقامات (آقای هاشمی رفسنجانی) هزار میلیارد دلار برآورد کردند که بخش اعظم آن در مرحله دوم جنگ به ما وارد شد.
هر چند کار جوانان در دوره جنگ دفاع از وطن و قابل ستایش بود، اما انگیزه هایی که آنان را با چنین تبلیغاتی تحریک کرد و به جنگ فرستاد، قابل بحث است. پس از پذیرفتن قطع نامه و پایان جنگ نیز، تعدادی از کسانی که در خاک عراق کشته شده بودند را به ایران بازپس دادند، و طی ۲۰ سال اخیر نیز طی مبادلاتی میان دو کشور اجسادی را منتقل کرده اند. اما اکنون گویی به ابزاری سیاسی بدل شده اند که گاه و بیگاه چند تابوت در سطح شهر می گردانند و در داخل شهر و در دانشگاهها دفن می کنند. آیا بعد از ۲۰ سال از اجساد چیزی باقی مانده است؟
خبر نامه امیر کبیر: غرض از راه اندازی اینگونه کارناوالها در سطح شهر به بهانه دفن شهدای گمنام و جمع کردن مردم حول مکانهای دفن شهدا، احترام به شهداست یا ایجاد فضایی جهت اغراض سیاسی؟
اعتقاد من این است که از ابتدای جنگ، نظام جمهوری اسلامی از این جریان سوء استفاده کرده است. نه به جهت دفاع از وطن، بلکه جهت حفظ خود! از ابتدا این جریان را رنگ و بویی سیاسی زده اند، هرسال برای روز حمله به ایران سالگرد می گیرند، جنگ ۸ ساله را دفاع”مقدس” می خوانند و…
در حالیکه قسمت اعظم کسانی که به جنگ رفته اند، هدفشان دفاع از وطن بوده است که اینان به آن رنگی دینی و مذهبی زده اند و از آن برای پیشبرد اهدافشان استفاده کرده اند.
خبرنامه امیرکبیر: هدف آنها از راه اندازی چنین کارناوالهایی سرپوش گذاشتن روی مسائل پشت پرده جنگ است یا بازی با احساسات مردم؟
غلیان احساسات مردم یکی از اهداف آنهاست، همانطور که در جنگ هم همین کار را کردند، بسیاری از رزمندگان، خصوصا روستانشینان را از نظر مذهبی تحریک کرده و به جبهه های جنگ فرستادند. تا وقتی دستگاه حاکمه وجود دارد اجازه تحقیق و نشر و پخش مسائل جنگ را نمی دهد، چرا که خیانت عظیمی که به این مردم کرده اند، افشا می گردد.
یکی از اهداف نظام از ابتدا، نسل کشی بوده است. من در دهه ۶۰ در زندان ها شاهد این ماجرا بودم و دیگران که بیرون بودند در جنگ شاهد آن بودند. نسلی که اگر این وقایع اتفاق نمی افتاد، از بهترین جوانانی بود که امروز می توانست مسائل را به بهترین نحو حل و فصل کند. اگر روزی مسائل پشت پرده جنگ آشکار شود، مردم می فهمند که چه خیانت عظیمی به این مردم شده است! چه مغزهای متفکری شهید شدند! در صورتی که می توانستند اکنون نقش مهمی در سرنوشت کشور داشته باشند.
خبرنامه امیر کبیر: در حالی که جنگ در همه جای دنیا محکوم است، درکشور ما مقدس است! ایران از جنگ پدیده ای مقدس ساخته و مردم را آماده در حالت جنگ نگه داشته است. نظام قصد دارد از این فضا چه استفاده ای کند؟
در هیچ کجای دنیا و حتی در دین اسلام، جنگ امر مقدسی نیست. حضرت علی نیز در جنگ با خوارج قصد پایان دادن هرچه سریعتر به جنگ داشت، و به اجساد خوارج احترام می گذاشت و آنان را مسلمانانی می دانست که راه را اشتباه رفته اند.
اما قصد حاکمیت سوء استفاده از کسانی است که با ایمان رفته اند وشهید شده اند برای تثبیت موقعیت خود! اینان پسوند “مقدس” را به همه چیز اطلاق می کنند، می گویند نظام مقدس جمهوری اسلامی (!) در حالیکه هیچ نظامی مقدس نیست!
اینان همواره مشوق جنگ بوده اند، حتی در مساله غزه نیز به جنگ دامن زدند.
خبرنامه امیر کبیر: این تحریف معنا و قدسی کردن جنگ به جایگاه ایدئولوژیک نظام برمی گردد. جایگاه شهید در این نظام کجاست؟ هدف شهید دفاع از وطن بوده یا مبارزه میان کفر و اسلام؟
غالب خانواده های شهدا، مخالف جریان حاکم هستند و از وضع جاری مملکت بسیار ناراضی اند. پس از جنگ عده کثیری از این عناوین سوء استفاده کردند و اکنون فرمانده و سردار شده اند. و اکنون نبض امور اقتصادی سطوح عالی مدیریتی کشور در دست آنان است. کمکی که امروزه به خانواده های شهدا می گردد در قبال اموالی که آنان هر روزه به تاراج می برند بسیار ناچیز است. در نظام جمهوری اسلامی اکثر منابع ملی و اقتصادی در دستان حاکمیت است و خانواده های شهدا از مشاهده این وضعیت که خون شهیدانشان دستمایه به قدرت رسیدن اینان گشته است بسیار نارحت و ناراضی اند.
تنها خانواده های شهدا نیستند، جانبازان، شیمیایی ها، موجی ها و… هر روز ضجر می کشند، اما کسان دیگری از آن استفاده می برند. کسانی همچون “سردار” محصولی که ۱۶۰ میلیارد تومان ثروت دارد!
آیا دفن شهید در دانشگاه تکریم شهید است؟
این حرکت تکریم نیست، سوء استفاده است.
سوال اینست، چرا نظام می آید در دانشگاهها تابوتهایی به نام شهید دفن می کند؟
این دفن، به امت حزب الله اجازه می دهد تا هر زمان که بخواهند بر سر مزار شهدای حزب الله بروند! این در حالی است که دانشجویان دانشگاه برای ورود و خروج از دانشگاه خود از گیت های امنیتی گذر کنند، حال آنکه به این بهانه هر روز بسیجیانی وارد دانشگاه می شوند و محیط رعب و وحشت ایجاد می کنند و مقاصد خود را در دانشگاه پر می گیرند.
هدف کلی این جریان، نه احترام و نه تجلیل شهید است، سوء استفاده سیاسی برای تخریب شخصیت دانشگاه و از بین بردن فضای آکادمیک آن است.
در زمان شاه سابق نیز می خواستند حفاظ ها و نرده های اطراف دانشگاه تهران را بردارند و آن را جزیی از فضای خیابان کنند. اما موضوع با مخالف بنده و برخی اساتید مواجه شد، چرا که این حرکت فضای آکادمیک دانشگاه را از بین می برد. امروز نیز هدف همین است، می خواهند دانشگاه را از موقعیت خودش در بیاورند. اما وظیفه دانشجویان و دانشگاهیان این است که در مقابل این حرکت بایستند.
خبرنامه امیر کبیر: جناب آقای دکتر ملکی، میدانیم که در تمام کشورها بحث کشته های جنگ وجود دارد، آنجا کشته گان جنگ را چگونه تکریم می کنند؟ آیا اجساد آنها را به داخل دانشگاهها می آورند؟
در هر کشوری یادمان و سمبلی برای کشته گان جنگ دارند. در آلمان در ورودی برخی شهرهای درگیر جنگ یادمان هایی برای آن ها درست کرده اند و مردم به آنها احترام می گذارند. من تابحال نشنیده ام و ندیده ام که در کشوری شهید را داخل دانشگاه بیاورند، ممکن است یادمانی از دانشمند یا استاد بزرگی در دانشگاه بگذارند، اما اینکه بیایند و از سهید این استفاده را بکنند، خیر!
گورستانی در فرانسه وجود دارد که مخصوص بزرگان و ادیبان است (کسانی چون ویکتور هوگو و…) اما اینکه آنان را به داخل دانشگاه بیاورند خیر!
این حرکت، فقط سوء استفاده است. در بهشت زهرا نیز قطعه ای برای اندیشمندان تدارک دیده اند، اما آن هم در قبرستان عمومی است. اگر قرار بر دفن کسی در دانشگاه باشد، چرا من بعنوان یک دانشگاهی با ۴۰ سال سابقه نخواهم در دانشگاه دفن شوم. اما اینگونه نیست!
خبرنامه امیر کبیر: قصه این شهدای گمنام چیست؟ این روزها شاهد تعداد بیشماری از این شهدای گمنام هستیم، تا کی این شهدای گمنام را خواهیم داشت؟ در حالیکه تمام خانواده های رزمندگان مشخص اند و در طی ۲۰ سال گذشته وضعیت همه مشخص شده است، اکنون نیز با آزمایش DNA به سادگی می توان هویت اجساد را تعیین کرد، پس چرا شهید گمنام؟
در همه جای دنیا تنها یک سمبل و نماد برای تمام شهدای گمنام است. اما در ایران گاه و بیگاه یک سری تابوت بنام شهدای گمنام می آورند و در شهر می گردانند. به نام شهدای گمنام هر کاری که می خواهند انجام می دهند. کسی که به جبهه می رود پلاکی دارد که نماینده هویت اوست، و پلاک طی سالها از بین نمی رود. اگر جسد کسی پیدا شود و او رزمنده باشد، حتما پلاک دارد، پس گمنام نیست!
در قبرستان هم قطعه شهدای گمنام داریم، چرا آنجا دفن نمی کنند و به داخل دانشگاه می آورند! می خواهند دانشگاه را تبدیل به گورستان کنند.
خبرنامه امیرکبیر: سالهاست حاکمیت بدنبال تصاحب دانشگاه است، بعد از ماجرای انقلاب فرهنگی و… اما اکنون پروژه دیگری تعریف شده است، دفن شهدا! آیا دفن شهدا ابزاری برای تصاحب دانشگاه توسط حاکمیت می گردد؟
از آغاز به کار دولت نهم و روی کار آمدن احمدی نژاد رویکرد دولت تصاحب دانشگاهها بود، پیش از آن نیز آقای خامنه ای گفته بود: “ما باید مجددا یک انقلاب فرهنگی بکنیم”. نظام جمهوری اسلامی نمی تواند دانشگاهها را تحمل کند. آقای خمینی آمد و وحدت حوزه و دانشگاه را مطرح کرد. از نظر ایشان وحدت حوزه و دانشگاه، به معنای سلطه و سیطره حوزه بر دانشگاه است. تا قبل از تاسیس دانشگاه، تنها حوزه بود که عالم تربیت می کرد و بقیه مردم همه جاهل بودند. اما با ظهور دانشگاه در عرصه ایران و تربیت جوانان دانشمند و تحصیل کرده در دانشگاه، دانشگاه مقابل حوزه قد علم کرد و حوزویان از حضور دانشگاه و دانشگاهیان در عرصه کشور احساس خطر کرد. به قول دکتر سروش: “کار حوزه مقلد ساختن و کار دانشگاه محقق ساختن است و این دو نمی توانند با هم وحدت کنند.”
دانشگاه در سال ۵۸ و ۵۹ در مقابل حاکمیت سر فرود نیاورد تا تصمیم گرفتند با انقلاب فرهنگی قامت آن را بشکنند. تا سال ۷۰ حکومت دانشگاه را تحت سلطه خود داشت، اما پس از آن دانشگاه دوباره استقلال خود را بازیافت و حاکمیت زمزمه های انقلاب فرهنگی دوم را آغاز کرد. راههای متفاوتی را برای تسلط بر دانشگاه پی گرفتند، با تاسیس دانشگاه تربیت مدرس، اساتیدی با گرایش فکری حاکمیت را تربیت و روانه دانشگاهها کردند. روسای انتصابی را به مدیریت دانشگاهها برگماردند. بحثهایی چون بومی گزینی و سهمیه بندی جنسیتی را مطرح کردند، قصد یونیفرم کردن دانشجویان را دارند، نفوذ عوامل حاکمیت را در دانشگاه افزایش داده اند که حضور روز افزون بسیجیان و سهمیه ای ها موید این امر است، همه اینها در مسیر تسلط حاکمیت بر دانشگاه است، در حالیکه هیچ یک از این پروژه ها به هدف مطلوبشان نرسیده است، حال چنین سناریویی را پی گرفته اند، می خواهند راهی برای حضور وقت و بی وقت بسیجیان و پیاده نظام حاکمیت در دانشگاه باز کنند که دور این قبرها جمع شده، شعار بدهند و فضای آکادمیک دانشگاه را خدشه دار کنند.
خبرنامه امیر کبیر: همانگونه جنابعالی اشاره کردید، نظام جمهوری اسلامی تمام روشها را برای تصاحب دانشگاه به کار گرفته است تا دانشگاه را ویران کرده و در چنگال خود بگیرد، اما نتواست! حال قصد دارد شخصیت دانشگاه را از بین ببرد، آیا می تواند؟
سنگر آزادی ویران شدنی نیست و نتیجه این حرکتهای حاکمیت، رادیکال تر شدن روز افزون دانشگاه است. همانگونه که می بینیم فضا به سمتی پیش رفته که شعارهای صنفی دانشجویان تبدیل به “مرگ بر دیکتاتور” شده است. دیکتاتور امروز کیست؟
مطمئنا نسل بعد از شما فضای دانشگاه را رادیکال تر خواهد کرد!
خبرنامه امیرکبیر: تفاوت پاتوق جدیدی که حاکمیت قصد ایجاد آن را در دانشگاه دارد با پاتوق های قبلی اش، نظیر بسیج دانشجویی، دفتر نهاد نمایندی رهبری چیست؟
پاتوقهای قبلی تا حدی دانشجویی بود، اما این پاتوق جدید باعث می شود که هر پیرمرد و پیرزن روستایی به بهانه اینکه شاید این شهید گمنام فرزند من باشد، وارد دانشگاه شود به بهانه اینکه اینجا قبرستان است و آمده ام برای شهیدم فاتحه بخوانم.
از سویی تخریب گورستان خاوران توسط حاکمیت را می بینیم و از سوی دیگر دانشگاه را قبرستان شهدای گمنام می کند.
هدف نهایی شان شکستن حرمت دانشگاه و ویران کردن این سنگر است! اما این سنگر ویران شدنی نیست! در زمان رضاخان وقتی ماجرای ارانی و ۵۳ نفر پیش آمد، در سال ۵۸ که حرف از بستن درب دانشگاهها شد و من به آقای خمینی گفتم:” درب دانشگاه راببندید تا همه جهانیان بفهمند که شما و اسلامتان با علم مشکل دارید.” کشتارهای دهه ۶۰ دانشجویان، همه و همه نتوانست سنگر دانشگاه را درهم شکند.
خبرنامه امیرکبیر: سکوت اساتید دانشگاه را در مقابل این قضیه چگونه تحلیل می کنید؟ آیا این سکوت به منزله دفاع از این قضیه است؟
در حال حاضر اغلب اساتید حاضر در دانشگاه تربیت یافته دانشگاه تربیت مدرس اند، اساتید مستقل اخراج شده اند و دیگران هم بخاطر داشتن وجهه در دانشگاه و مسائل مادی سکوت اختیار کرده اند. در زمان انقلاب نیز فضا همینگونه بود، این جریان انقلاب بود که فضا را شکست. پیش از انقلاب تشکلهای حاکمیت نیز در دانشگاهها حضور داشت، کانون جوانان ایران که محلی برای ایجاد سرگرمی دختران و پسران دانشگاهی بود تا آنان را از جریان آگاهی بخشی دور کند، درست مثل بسیج دانشجویی امروز. اما در آن روزها جریانی خودجوش بنام سازمان ملی دانشگاهیان ایران وجود داشت که دانشجویان از هر طیفی در آن حضور فعالانه داشتند و تحول ایجاد کردند. هفته همبستگی و تحصن ۲۵ روزه که به رهبری آقای طالقانی انجام شد، در همین سازمان کلید خورد، و باعث شد که سه روز بعد شاه ایران را ترک کند.
در حال حاضر باید وحدتی میان دانشجویان از هر طیف و مرامی ایجاد شود و همه در یک سنگر مبارزه کنند. تا وقتی دانشگاهیان یکدست نیستند، نمی توانند مستقل باشند و مورد سلطه حاکمیت و روسای انتصابی آن قرار می گیرند.
هر چند که وظیفه اساتید روشنگری است و من نیز پیش از انقلاب از هر فرصتی در کلاسهای درس برای زیر سوال بردن حاکمیت استفاده می کردم
خبرنامه امیرکبیر: از وقتی که در اختیار ما قرار دادید سپاسگزاریم.
پ.ن: از دوستان جهت شرکت در نظر سنجی کنار وبلاگ دعوت می شود.اعضای یک طبقه اجتماعی را در نظر بگیرید که به هیچ جا تعلق ندارند. نمی دانند کیستند و چگونه زندگی می کنند! اصلا نمی دانند که ایا در این کلان شهر حق و حقوقی هم دارند یا نه؟! برایشان هیچ اهمیتی ندارد قطار شهری راه بیفتد یا نیفتد، برایشان چه فرقی دارد که سهام عدالت را به چه گروه هایی می دهند چون انها اصلا در این طرح ها به حساب نمی ایند! برای گرفتن حقوق خود به هیچ کارت اعتباری و دسته چکی نیاز ندارند چون اگر هم پولی بگیرند همان روز خرج می شود و باز فردا روز از نو و روزی از نو! از خیابان و انبوه خودروها تنها یاد گرفته اند اگر خودرویی توقف کرد ، دورش حلقه بزنند و سعی کنند به هر ضرب و ضوری شده سوار شوند، حالا در این میان اگر کفش بغلی شان لگد شود مهم نیست، چون پای او سالهاست لگد می شود! کارگر سرگذر یا کارگر روزمزد اصطلاحی است که قدیمی تر ها را به یاد ابتدای قرن حاضر می اندازد. با این حال امروز برای همه شناخته شده است. برای اشنایی کامل با این اصطلاح کافی است خودروی خود را در میدان 15 خرداد یا فردوسی و سه راه ابو برق یا تقاطع گاز شرقی یا چند نقطه دیگر از شهر که محل تجمع این قشر است، متوقف کنید تا معنی کارگر سر گذر را به مفهوم واقعی درک کنید. انسان هایی که گرمای شدید افتاب یا سرمای استخوان سوز هیچ یک بهانه ای بر نیامدشان به سرگذز نیست. شهروندانی که اگر مشهدی هم نباشند خشکسالی های مداوم و از رونق افتادن کشاورزی و دام پروری ان ها را ناگزیر به مهاجرت به این شهر و تلاش برای کسب لقمه ای نان حلال کرده است. لقمه ای نان که ممکن است روزها و هفته ها برایشان نایاب باشد. نوشتن این گزارش به سبب موضوعش بسیار اسان می نماید چون کافی است فقط با یکی از همین کارگران سرگذر صحبت کنی و همه صحبت هایش را بدون هیچ کم و کاستی بنویسی تا گزارشی شود به بلندای انتظار این کارگران برای دو سه روز کار در طول یک ماه. ( مقدمه ای از گزارشی بلند در روزنامه خراسان رضوی)
پ.ن: منم به جمع انبوه بیکاران پیوستم و از همین جا به تمام هم دردهای مشترکم درود می فرستم. بیکاری های که نمی دانم دلیلش نظام اقتصادی جمهوری اسلامی است یا سیاست های دولت نهم یا بحران جهانی اقتصادی و یا ... . ولی با فکر و برنامه ای قبلی و پیش بینی شده! دوست دارم زمین و تمام ادم هایش را ( چه با کار و چه بیکاری که به نوعی همه سر کارند) در دستانم انقدر فشار و تکان دهم که هر کدام به سمتی پرتاب شوند و زمین را هم خرد و نرم کنم به نوعی که دیگر نتواند در جریان هیچ سحابی دوباره تکرار شود.
پ.ن: از دوستان گرامی جهت شرکت در کمی پرسی (رفراندم) کنار وبلاگ درباره نظام جمهوری اسلامی دعوت می شود.
مردم در زمان انقلاب "می دانستند چه چیزی را نمی خواهند" ولی انها "نمی دانستند چه چیزی را می خواهند"
سلطنت قاجار و اغاز کننده اش "اقا محمد خان قاجار" که چهره ی کریه و زشتش گویی نشان دهنده ی سلطنت منفور قاجار بود خرابی هایی که در داخل ایجاد کردند و ننگ هایی که در خارج برایمان به وجود اورد و کتاب هایی مانند "اعلیحضرت ها" نوشته شد و به طور کلی قاجاری منفور را برایمان رقم زد که به جز فرمان مشروطه مظفرش نامی نیک دیگر نمی توان دید در ان و الحق که باید انان را همانطوری که خود خواسته اند وابسته به تیمور و از نوادگان او بدانیم.
و اما رضا خانی که با همه ی مخالفت ها با او اما دیده ایم که در ان برهه ی زمانی بسیاری از مخالفانش راهی نجات برای ایران جز او نمی دیدند.سال 1304 و غائله ی جمهوریتی که رضا خان حال سر خود و یا به دستور ثالثی می خواست انجام دهد و مخالفت روحانیونی که انگار سلطنت را بیشتر می پسندیدند. رضا خانی که اتاتورک را سرمشق خود قرار داده بود و بسیار هم مورد استقبال انان واقع شد و فرش سرخی که برایش پهن کردند. و رضاخانی که یکی از مجهزترین ارتش های جهان را بوجود اورد و رضا خانی که تا حدودی ایران ویران را رو به ابادی می برد اما گویی تاب دیدن او را نداشتتند عده ای.
و اما محمد رضایی که فقط پسر رضا خان بود و فقط همین. و او هم مانند نظام جمهوری اسلامی شعارهای زیبایی می داد مانند انقلاب سفید که حتی ان مورد تایید مردم هم قرار گرفت. اما باز هم مورد حمایت بود و شاید کمتر این حمایت از حمایت روسیه ی این روزها هزینه در برداشت و منافع بیشتر.
و اما ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) نیرویی خوف برانگیز که بسیاری را سر برید و ناخن و ... و امروز اطلاعات و انصار و بسیج و سپاه و نیروهای گمنام امام زمانی که به خود حتی اجازه دخالت در تمام دنیا را می دهند و گورستان هایی مانند خاوران را راه میندازند (زندانیان سیاسی که به دستور مستقیم خمینی در تابستان سال 67 و چند روز پس از پذیرش قطعنامه 598 کشته شدند، خاطرات منتظری قائم مقام خمینی) و بسیاری از جنایت هایی دیگر که زیر سلطه ولایت مطلقه فقیه انجام می شوند.
دهه فجر و شادی مردم ایران از این انقلاب که بسیاری مانند میشل فوکو ان را بیشتر شورش می دانستند تا انقلاب. سرمست از اینکه دیگر سلطنتی در کار نیست و حتی از نوع مشروطه اش. و اما خمینی که طرح ولایت مطلقه فقیه را به جریان انداخت سلطنت مشروطه اگر کنار رفت اما ولایت مطلقه فقیه جانشین ان شد ولایت مطلقه ای که به قول دکتر سروش " ایا شگفت اور و تامل خیز نیست که فقیهان شیعه برای اثبات ولایت مطلقه فقیه و تبیین امر مهم و عظیم حکومت دینی، عمده تکیه شان بر روایتی است از عمربن حنظله (که در ثقه بودنش جمعی شک داشته اند) و مضمون روایت هم سوالی است مربوط به نزاعهای جزئی بر سر ارث و طلب... و لفظ وارده در ان روایت هم معلوم نیست حکم است یا حاکم." روشنفکرانی که به دنبال حکومتی دموکراتیک بودند با جمهوری اسلامی روبرو شدند که به قول خودشان : داریوش شایگان ایران می گفت "ترکیب انقلاب اسلامی تناقض دارد و نمی شود یک پدیده هم انقلاب باشد و هم اسلامی زیرا انقلاب رو به مدرنیته و جلو است ولی اسلام رو به سنت دارد و این دو با هم تناقض دارند و نتیجه این می شود که اسلام از بین خواهد رفت"
و اما این روزها جشن های دهه فجر با شدت هر چه تمام تر و تبلیغات هر چه بیشتر از سوی حکومت و بی خیالی هر چه تمام تر مردم برگزار می شود. بی خیالی هایی که با کوچکترین تحریکی مانند جریان همین شهرام همایونی و "ما هستیم" به اعتراض هایی شدید منجر می شود که نمونه اش را به چشم خود بارها دیده ام.
و اما حرف اصلی : برای اثبات مشروعیت انقلاب و در همان اوایل انقلاب و در ان شرایط همه پرسی برگزار شد و جمهوری اسلامی با اکثریت ارا از سوی مردم انتخاب شد. ( مطمئننا اگر ان روزها بجای به همه پرسی گذاشتن جمهوری اسلامی،حکومتی دیگر مورد همه پرسی قرا می گرفت از سوی مردم مورد قبول واقع می شد.) در نظام جمهوری اسلامی فعالیت سیاسی صرفا در صورتی به صورت قانونی انجام می شود که رهرو و پیرو بنیان گذار ان باشیم و ملتزم به اسلام و ان هم التزام عملی. پس تمام احزاب در ایران به نظام وابسته اند و جز دستیابی به قدرت هدف دیگری ندارند و اختلافات در جزئیات است. پس با توجه به عدم وجود حزبی مورد قبول که با رای دادن به ان به بسیاری از خواست های خود دست یابیم باید برای اینکه مشروعیت جمهوری اسلامی ثابت شود بار دیگر رفراندم برگزار شود.
اما از انجا که هیچگاه همه پرسی در نظام فعلی انجام نخواهد شد، من یک "کمی پرسی" برگزار می کنم و از شما خواهش می کنم که در ان شرکت کنید و حتما به دوستان مجازی خودتان هم توصیه کنید . حتما نتایج جالبی به دست خواهد امد. و البته نتایجی که فقط جالب هستند.
حتما در نظر سنجی کنار وب شرکت کنید و اگه دلیل بیارین خیلی ممنون میشم.
پ.ن بیست و یک بهمن ماه: فردا بیست و دوم بهمن است، راهپیمایی بزرگ در پیش است، بشتابید و بدانید که نانتان در روغن است. با تبلیغات بسیار رسانه ها (اعم از اصلاح طلب و اصولگرا) و اجبار بسیاری از نهاد ها فردا باز هم شاهد راهپیمایی خواهیم بود کاملا ساختگی. راهپیمایی که در ان "ما نیستیم" بیشتر نمود دارد تا "ما هستیم"
این مطالب در کتاب تاریخ ادیان زنده ی جهان و به قلم یک مسیحی متعصب (رابرت ا. هیوم) نوشته شده است عینا نقل می شود:
در میان کلیه ادیان خارجی که با نحوی با کتاب مقدس مرتبط بوده اند دین زرتشتی تنها دینی است که نه تنها در کتب مقدس تورات و انجیل مورد سرزنش و نکوهش قرار نگرفته اند، بلکه به نحو قابل توجه ای مورد تقدیر و تحسین نیز واقع شده اند. یهوه از پادشاه زرتشتی، کوروش، با عنوان "مسیح خویش" یاد می کند (کتاب اشعیای نبی باب چهل و پنجم، ایه 1). در حقیقت کوروش، پادشاه زرتشتی، با نام مهم دیگری نیز مورد خطاب قرار گرفته که از ان با عنوان "چوپان من" یاد می شود (کتاب اشعیای نبی، باب چهل و چهارم، ایه 28) در واقع همان عنوانی که در یکی دیگر از صحیفه های تورات در مورد خود خداوند به کار برده شده است (مزمور بیست و سوم، ایه 1).
از میان کلیه ادیان قبل از مسیحیت، که جمعا بالغ بر نه دین می شوند، دین زرتشتی تنها دینی است که از اعتقاد دینی مشخصی وام گرفته شده و در کتاب مقدس از ان یاد شده است. از اغاز صحیفه های عهد عتیق تا صحیفه اشعیای نبی، همواره منشا غایی همه چیز، و از جمله شر، یهوه خداوند معرفی گردیده است. اما پس از اسارت و تبعید یهود تغییر مشخصی صورت پذیرفت، اگر دو روایت مشابه مربوط به تجربه خاصی از حضرت داود، پادشاه قوم بنی اسرائیل، را در نظر بگیریم خواهیم دید که در سندی که مربوط به دوران پس از تبعید می باشد (کتاب اول تواریخ ایام، باب بیست و یکم، ایه1) ، در مطلب مشابهی مربوط به دوران قبل از تبعید قوم یهود بوده (کتاب دوم سموئیل نبی، باب بیست و چهارم، ایه 1) واژه "شیطان" جایگزین "یهوه" گردیده است. بنابراین شیطان از اجزای تفکر کتاب مقدس نبوده بلکه بعدها از طریق دین زرتشتی وارد ان شده است.
شاید زمانی که یهودیان، در زمان تبعید در بابل، در تماس مستقیم با دین زرتشتی قرار گرفتند ایده های جدید دیگری نیز، سوای ایده شیطان، از ان دین وام گرفته اند. ایده های از قبیل طرح استادانه و دقیق مباحث فرشتگان و شیطان، بحث یک منجی بزرگ که در اینده ظهور خواهد نمود، ایده بعثت نهایی و قضاوت الهی، و بالاخره یک زندگی معین و قابل تصویر اخروی. مسلما واژه عیسوی "بهشت" ، لااقل از جهت ریشه شناسی از زبان پارسی گرفته شده است (در اوستا ان را پایریدزا می گویند). اکثر زرتشتیان در هند مستقر هستند، و اینان اعقاب زرتشتیان با اخلاصی هستند که از تیغ عرب های فاتح، که در قرن هفتم به غارت و ویرانی ایران زمین پرداختند، گریختند.
در میان همه افرادی که در سرزمین ایران متولد گردیده اند بنیان گذار دین زرتشتی بیش از همه در جهت برگرداندن افکار مردم به سوی یک خدای نیرومند خیر تلاش کرده است. بدون شک، زرتشت مهمتریت شخصیت در سرتاسر تاریخ سرزمین مادری خویش است.
زرتشتیان را به طور مشترک ، اما نادرست، به عنوان "پرستندگان اتش" خوانده اند. انها خود با تمام وجود این تخصیص را درد می کنند . انها به اتش و بخصوص خورشید ، به عنوان سمبل خدای نور، پاکی و گرمای مطبوع نگاه می کنند. (ادیان زنده ی جهان، رابرت ا. هیوم، بخش دین زرتشت)
مجلس روضه و سینه زنی تمام شده و عزاداران چای می خورند.کربلایی حسین تنها یک گوشه نشسته است. مشتی پرسید:
_ پسرت کجاست کربلایی؟ ماشاا... فرستادیش شهر درس بخونه . همین دو روز هم که میاد ده نمی بینیمش!
_ سر کاره مشتی.
_ چه کاری؟ کربلایی سرش را پایین می اندازد. مشتی زیر لب استغفراللهی می گوید: _ کار که این روزا حرامه کربلایی! کربلایی ساکت است.
_ باهاش صحبت کن. جوونه دیگه. بیارش روضه. نذار از مجلس دوری کنه. کربلایی به زمین خیره شده است. مشتی لیوان چای را سر می کشد و رو به اهالی می گوید:
_ الحمدا... امروز با چشم خودمون دیدیم که اب قنات بیشتر شد. شاید امسال دیگه خشک نشه. قربون امام حسین برم که جواب مجالسش رو می ده و توی این ماه محرمی زمین رو هم لب تشنه نمی ذاره... و کربلایی همین طور به زمین خیره شده به پسرش فکر می کند که توی قنات مشغول لایروبی است و از او قول گرفته که به کسی چیزی نگوید. (ویژه نامه جیم، روزنامه خراسان)
پس از اینکه چراغ برنامه ی "چراغ خاموش" برای همیشه و به دلیل انتقادات خاموش شد اینک نوبت به یک برنامه ی ورزشی رسیده که به دلیل انتقاد از سازمان تربیت بدنی سوت دقایق نودش زده شود و پایان یابد.
دیشب برنامه ی نود بود برنامه ای که با اجراهای پر شور عادل فردوسی پور مخاطبان بسیاری برای خود جذب کرده و منجمله خودم.اما دیشب عادل خیلی سر بزیر شده بود و خیلی کم صحبت می کرد و برنامه نود خیلی سرد بود، فقط فوتبال بخش شد و قسمت داوری و کارشناسی و از انتقادهای همیشگی خبری نبود.
پس از اینکه در چند هفته ی قبل عادل فردوسی پور انتقادات شدیدی را به سازمان تربیت بدنی وارد کرد و این سازمان هم مثل تمام دولتی ها غیر انتقادپذیر بود بحث ها به طرف تعطیلی و پایان نود می چرخید. هفته ی گذشته که در مسابقه ی اس ام اس این برنامه حدود یک میلیون و سیصد هزار نفر شرکت کردند و عادل هم ان را مهر تاییدی برای خود می دانست شاید فکرش را نمی کرد که هفته ی بعد با اختلال در مخابرات کسی نتواند اس ام اسی بفرستد، اختلالی که خود عادل نیز به عمدی بودن ان اشاره ی گذرا کرد. و بغضی که که در انتهای برنامه در گلویش بود "اگر هفته ی بعد نودی بود و اگر من بودم" برای بسیاری سنگین بود و ... .
اینکه یک برنامه ی ورزشی به دلیل انتقاد با چنین رفتاری روبرو شود جای تاسف بسیاری دارد، تاسف از اینکه این قبیل برخودها را با بسیاری از روزنامه ها و سایت ها ی سیاسی و خبری دیده ایم اما گویا قرار است همه چیز را تحت الشعاع خود قرار دهد.

